جوشانده ای برای دیوانگی

خرید بک لینک

زکریای رازی داشت به همراه شاگرد هایش از

کوچه ای رد می شد.او مردی حکیم و

دانشمند بود و شاگرد های زیادی داشت.آن

روز یکی از شاگرد ها سوالی پرسیده بود و

زکریا داشت جواب سوالش را می داد.ناگهان

مردی با لباس های پاره پاره در حالی که می

خندید جلوی آن ها را گرفت.همه با یک نگاه

فهمیدند که آن مرد دیوانه است.مرد دیوانه

جلوی زکریای رازی آمد و مستقیم توی چشم

هایش نگاه کرد و خندید.بعد هم بدون اینکه

به کس دیگری نگاه کند،از آنجا رفت.زکریا به

ریوانه حرفی نزد،ولی از رفتار او ناراحت شد.

زکریای رازی وقتی به خانه برگشت،به

خدمتکاارش دستور داد جوشانده ای برایش

درست کند.خدمتکاربا تعجب پرسید:این

جوشانده را برای چه کسی می خواهید؟

او جواب داد:برای خودم.

خدمتکار گفت :ولی آقا،شما این جوشانده را

به دیوانه ها می دهید بخورند.چرا حالا

خودتان می خواهید از آن بخورید؟

زکریا گفت:درست است،اما امروز برایم

اتفاقی افتاد که بهتر است از این جوشانده ها

بخورم.

خدمتکار پرسید:چه اتفاقی؟

زکریا جواب داد:امروز با شاگرد هایم داشتم از

کوچه رد می شدم،دیوانه ای نزدیک ما آمد و از

بین همه،فقط به من نگاه کرد و

خندید،خدمتکاربا تعجب پرسید:خوب چه

اشکالی دارد؟دیوانه ها از این کار ها زیاد می

کنند ،زکریا جواب داد،اگر او شباهتی بین من و

خودش احساس نمیکرد و ذره ای دیوانگی در

چهره من نمی دید،از بین آن آدم ها به من نمی

خندید.انگار او هم جنس خودش را شناخته

بود.پس بهتر است تا دیوانه

نشده ام این جوشانده را بخورم،هر انسانی به

سمت کسی می رود که بین خودش و او شباهتی

احساس کند،با حرف زکریا،خدمتکاربه فکر فرو

رفت و مشغول آماده کردن جوشانده شد.

مراسم نوروز...

ما را در سایت مراسم نوروز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 0:32

صفحه بندی